حکایت افسانه جومانگ و بقراط خم نشین
چهارشنبه, اسفند ۷م, ۱۳۸۷دیشب داشتم سریال افسانه جومانگ رو نگاه می کردم که تو بخشی از داستان این قسمت قرار شد به مناسبت انجام خدمت شایسته جومانگ و گروهی تجاری که توش فعالیت داشت جشنی سلطنتی و با حضور شخص امپراطور و خاندان سلطنتی برگزار بشه.
در جایی وقتی که جومانگ , سوسانو و پدرش برای عرض ارادت خدمت امپراطور رسیدن , امپراطور از جومانگ و بعد سوسانو پرسید اگه خواسته ای دارین بگین که هر خواسته ای باشه من انجام می دن.
اینجا بود که یکی از اطرافیان به شوخی گفت:
اگه بگه:
گنهم محو کن بیامرزم
کز گرانی چو کوه البرزمچی می شه؟
شوخی جالبی بود و باعث خنده شد ولی خب این امپراطور هم نمی تونست چنین خواسته ای رو مثل سلطانی که بقراط ازش چنین درخواستی رو کرد برآورده کنه.
این بیت شعر که از حکایت بقراط خم نشین مربوط به حدیقة الحقیقه سنائی انتخاب و بیان شده به معانیه ریز و دقیقی از ناتوانیه مخلوق از انجام هرکاری در مقابل خالقش صحبت می کنه.
بقراط حکیم در خمی زندگی میکرد , لباسی نداشت و گویی آن خم به جای پیراهنش بود.
روزی هوا سرد شد بقراط از خم بیرون آمد و به آفتاب رفت تا گرم شود , از قضا پادشاهی با کوکبه و همراهمان بر او گذشت , سلطان به او توجه کرد و گفت: از من سه حاجت بخواه که من آنها را برآورده کنم زیرا من شاهنشاه روزگارم.
گفت بقراط حاجت اول
عملم هست یک به یک خللگنهم محو کن بیامرزم
کز گرانی چو کوه البرزمسلطان گفت: این کار من نیست , کار خداوند است حاجت دوم را بخواه.
بقراط گفت: پیرم مرا جوان گردان
عجز و ضعف از نهاد من بستانگفت: این از خدای باید خواست
از من این خواستن نیاید راستسلطان گفت: زود سومین حاجت را از من طلب نمای که پادشاهم.
بقراط گفت: عمر مرا زیاد کن و مرا از چنگ مرگ رها سازو سلطان
گفت: این نیز کرد نتوانم
مَلِکَم برجهان نه یزدانمبقراط گفت: راهت را بگیر و برو و مرا اقلا از آفتان تابان بازمدار , میدانم که از درخت بید کسی خرما نخورده است.
حاجت از کردگار خواهم من
وز تو حالی بدو پناهم منتو چو من عاجزی و مجبوری
وز بزرگی و برتری دوریبرتری مرخدای را زیباست
که به ملکت همیشه بی همتاست
در نگارش این نوشته مورد استفاده قرار گرفته:
