بایگانی برای‘شخصی’ دسته بندی

تبریک تولد بعد از گذشت یک هفته

پنجشنبه, مرداد ۲۲م, ۱۳۸۸

یه هفته قبل تولدت بود , با اینحال که یه سال منتظر رسیدن چنین روزی بودم ولی نتونستم به وقتش چیزی بنویسم , راستش پنج شنبه هفته قبل که سیستمم دچار یه سری مشکل امنیتی سریالی شده بود , جمعه هم که مجبور شدم سیستم عامل رو دوباره نصب کنم و به یه سری کارای عقب افتاده دیگم برسم , از شنبه تا امروز هم که تونستم کامل منزل باشم بعدازظهر یه مقدار خستگی جسمی و روحی مانع این می شد که دست به نوشتن بیارم ولی همیشه تو دلم بود , حتی اگه به جای این ۷ روز ۷۰۰۰ روز هم می گذشت بازم چیزی باعث نمی شد این موضوع فراموشم بشه.

دیدی؟ ما هممون بهانه گیریم , برای نگفتن یه تبریک ساده تولد چند خط نوشتم و به در و دیوار گیر دادم که بگم اصلا فرصتش نشد , ولی می دونم تو انقدر بهانه گیر نیستی و اون جفایی که ما با تو می کنیم رو سرمون در نمی یاری , فقط کمک کن زمانی که اومدی بهانه چیزی غیر خودت و خداتو نداشته باشیم.

پنج شنبه گذشته , روز تولدتو یادته؟ می دونستم آخرش منو دست خالی بر نمی گردونی , می دونستم آخرش خودت باید بین من و خدا واسطه بشی , هرچند که تا حالا بنده خوبی براش نبودم ولی … راستش خیلی تعجب کردم وقتی دیدم تو یه روز تعطیل از جایی که چندین ماه منتظر شنیدن خبری ازش بودم برام تماسی گرفته شد , اونم چه روزی؟! یه روز تعطیل رسمی , روز تولد تو , حالا اگه بگم وجودت برام منبع خوبی و آرامش نبوده خلاف واقع و عقیده خودم گفتم.

می دونم همیشه و همه جا می تونم از نعمت وجودت برای بهتر شدن , بهتر بودن و بهتر ساختن خودم و زندگیم استفاده کنم , چقدر قشنگ نعمت وجودت رو تشبیه کردن , آفتاب پشت ابر.

اگه منو لایق دیدنت می دونی می خوام از وجودت بی واسطه بهره ببرم نه مثل آفتابی پشت ابر , اگه نه که کمکم کن این لیاقتو پیدا کنم , اونوقت اگه اون عاشقی عمرمو هم بسوزه بازم راضی ترم.

دیگه نمی تونم بیشتر از این چیزی بگم چون دیگه نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم , شرمنده اگه کمی دیر شد ولی تولدت مبارک.

خدایا عاقبت مارا بخیر گردان

چهارشنبه, تیر ۱۷م, ۱۳۸۸

تو چند روز گذشته برای انجام بخشی از کار دریافت چند گواهی شغلی که خیلی هم دریافتشون برام مهم بود مجبور شدم بارها به معاونت آگاهی نیروی انتظامی و همینطور اداره دادگستری شهرستان برم.

تو همین چند دقیقه یا شاید چند ساعت کوتاهی که از حضورم در چنین محل هایی گذشت چیزهایی رو به چشم دیدم و به گوش شنیدم که حتی یادآوری دوباره اونها هم برام سخته , وای به روز افرادی که متاسفانه با دلیل اینکه جرمی از اونها سر زده پا به چنین محل هایی می ذارن و قراره که رفت و آمد اونها مدتی بیشتر از این چند ساعت کوتاه ادامه پیدا کنه.

وقتی که به چشم خودت ضجه های پیرزنی سالخورده رو به مردی می بینی و صداشو می شنوی که از شاکی طلب بخشش برای شوهرش و طلب آبروخواهی برای خودش و خانوادش داره چه حالی بهت دست می ده؟ شاید به این راحتی ها اون تصویر و صدا از نظرت محو نشه.

وقتی جوونی جلوی چشمت با دستبندی به دست و زنجیری بسته شده به دوپا همراه سربازی داره برده می شه , شاید بهتره که از این هیاهو و التهاب به گوشه ای و اتاقی بی سر و صداتر از محیط راهرو پناه ببری ولی اون صدای زنجیری که روی زمین کشیده می شه همچنان می یاد.

درسته هرکسی که جرمی مرتکب شد باید تاوانش رو هم پس بده , وارد چنین مسائلی نمی شم ولی شاید زیباترین چیزی که تو چنین محیطی و تو اتاق معاون دادستان به چشمم خورده باشه , پوستری بود که یکی از گفته های پرمعنای پیامبر با خطی زیبا روش نقش بسته شده بود:

عفو کنید تا خدا شما را عزت بخشد

پی نوشت: با وجود همه احترامی که برای خدمتگذاران حیطه اجرای عدالت قائلم ولی از خدا برای خودم و بقیه می خوام که هیچ وقت پای کسی به چنین جاهایی باز نشه , خدایا شکرت.

حاشیه های ساده یک مسافرت ساده تر

جمعه, اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۸

دیروز برای انجام کاری به یه مسافرت یه روزه خارج استانی رفتم , از ساعت ۳ صبح پنج شنبه که از خواب بیدار شدم تا برای حرکت آماده بشم و تا ساعت ۱:۳۰ صبح جمعه که به منزل برگشتم اتفاق های زیادی برام پیش اومد که باعث شد روز پنج شنبه روز خوب و پرخاطره ای برام باشه.

نمی شه تمام ریزه کاری های یک روز رو کامل مطرح کرد چون نه متاسفانه جای اون هست و نه شاید فرصت و حافظه تو بعضی موارد کامل یاری کنه ولی برای خیلی ها ممکنه یه مسافرت ساده هم حاشیه هایی رو به همراه داشته باشه که تو لحظه وقوع و حتی بعد از اون هم جذابیت خاص خودش رو برای طرح داشته باشه.

ساعت حرکتم ۳:۳۰ صبح بود و از اونجائیکه این زمان برای خیلی ها و بهتره بگم تقریبا برای همه ساعتی برای استراحت هست خیلی از مسافرها سعی می کنن حداکثر استفاده رو زمان بیکاری طول مسافرت خودشون رو تو وسیله نقلیه به خواب و استراحت بگذرونن , یه عده عمودی و یه عده هم افقی خودشون رو تا حد ممکن جمع می کنن تا بتونن از فضای کم صندلی ها بیشترین استفاده رو برای راحتی ببرن , ولی واقعا چه استراحتی؟! از عذاب هم بدتره , خدارو شکر من که عادت به خوابیدن تو وسیله نقلیه و اون هم مخصوصا از اون عمومیش ندارم.

بعد از چند دقیقه کوتاه که از سوار شدن تو وسیله ای مثل اتوبوس نگذشته حتما حضور سبز مهماندار یا کمک راننده اتوبوس رو کنار صندلی خودتون می تونین حس کنین که با نگاهی پرمعنا و گاها بدون رد و بدل شدن حتی کلمه ای حرف منظور خودش رو در مورد پرداخت هزینه سفر به اطلاع شما می رسونه , گاهی برای پرداخت این هزینه حتی چند صد تومان پایینتر از قیمت معین شده امکان داره بین مسافر و مهماندار مشاجره ای لفظی ایجاد بشه که:

آقا من الان چند مدته این مسیر رو دارم می رم و می یام
آقا من بین راه سوار شدم
و …

گاهی وقتا مهماندار این وسیله نقلیه برای اینکه بتونه بین فضای خالی و اشغال شده صندلی ها وضع تعادلی رو برای مسافری تازه یا حتی مسافری با شرایطی خاص ایجاد کنه مجبوره مسافر یا مسافرهایی رو بین صندلی هایی جا به جا کنه که اون لحظه آدم یاد تنها چیزی که می یفته عمل Defragment تو رایانه هست.

بهتره از تابلوهای نمایشگر که برای اطلاع رسانی تو بعضی اتوبوس ها مورد استفاده قرار می گیره و حاوی پیام هایی آگاه کننده هست چیزی نگم که هیچ وقت ندیدم ساعت یا تاریخشون درست کار کنه , انگار هیچ کسی بهشون دست هم نمی زنه.

سیستم صوتی و تصویری موجود تو بعضی اتوبوس ها هم که تو بیشترین موردهای دیده شده مسافر رو محکوم به تماشای فیلم هایی هزاربار دیده شده می کنه , متاسفانه هیچ راه گریزی هم وجود نداره جز اینکه یا به خودمون تلقین کنیم که به به عجب فیلمی یا مدتها بود که می خواستم برای دفعه چندم این فیلم رو ببینم.

به تجربه ثابت شده کولر یا بخاری ماشین فقط وقتی می تونه مورد استفاده قرار بگیره که خود شخص راننده یا کمک ایشون لزوم استفاده از اون رو حس کنه.

چون ایستادن تو وسیله های نقلیه عمومی درون شهری تو بیشترین زمان ها امری کاملا اجتناب ناپذیره , درگیر شدن با قانون اول نیوتن و اینرسی سکون و حرکتی هم تو مسیر حرکت کاملا اجتناب ناپذیر به نظر می یاد.

یک روز از زندگی ممکنه سرشار از خاطره های زیادی باشه ولی این روز وقتی تو ذهن پرخاطره تر و ماندگارتر می شه که اون روز آدم بتونه از مصاحبت و همراهی یک دوست قدیمی هم بهره ببره , پنج شنبه از اولین تا آخرین لحظه های حضورم تو شهر مقصد در خدمت مهران یکی از دوستان دوران خدمت مقدس سربازی بودم , خاطره شیرین این روز و دیدارم با این عزیز که بعد از گذشت چند سال موفق به ملاقاتش شده بودم هیچ وقت از یادم نمی ره.

این مسافرت حاشیه های دیگه ای هم داشت که فکر می کنم به دلیل روزمره شدن خیلی از اونها برای ما از جذابیت بیانشون به شکل قابل توجهی کم شده.